اول سلام نيمايي!
...شايد پارسال همين روزا بود كه رفتي.كه رفتي براي هميشه.كه رفتي اون بالا بالاها پيش هموني كه هميشه ازش ميگفتي.نميدونم پروانه دختر تو مترو آخرش اون كفشاي صورتي رو تونست بخره يانه؟نميدونم هنوز هستش يا نه؟اما حتما بزرگ شده،مگه نه؟از اتاقت چه خبر؟هموني كه يه پنجره داشت رو به آسمون خدا...بوم هاي نقاشيت در چه حالن؟كارشون رو تموم كرده بودي يا نه؟
يادته اون كامپيوتر بيچاره كه هي ميزدي تو سرش و هي تو سري ميخورد؟بينوا با اون حالش چطوري كار ميكرد؟
اما من آخرش هم نفهميدم كه چرا اسم آدم كرگدن نشد؟
نيما جون،راستي از خدا نپرسيدي كه چرا تلفنش هميشه رو پيغام گيره؟اصلا پيغاماشو چك ميكنه يا نه؟ببينم خدا مبايل هم داره؟ميخوام بهش اس ام اس بدم منتها شماره شو ندارم.يه بار بهش گفتم حالا من شماره تو ندارم،تو كه شماره مو داري يه مسج بفرست پايين اما جوابمو نداد.تو نميدوني چرا اون جواب بنده هاشو نميده؟يعني اونقدر بد شدم كه صرفش نميكنه حتي بم نيگا كنه؟
ومن هنوز مانده ام با «هزاران معماي لا ينحل!»

نيما از اون بالا چه خبر؟خوبه؟خوش ميگذره؟تونستي خدا رو ببيني و باهاش حرف بزني؟فرشته ها چه شكلين؟واقعا بال دارن و پرواز ميكنن؟خوشكلن؟...
ازش نپرسيدي چرا اينهمه سختي بهمون ميده و خسته مون ميكنه؟نيما،من خيلي وقته خستم،دارم جا ميزنم.آخه چه زوريه موندن و زندگي كردن؟بهش بگو مگه تو خسته نميشي؟مگه درك نميكني بنده هات نميتونن؟تحمل ندارن؟بهش بگو به اختيار خودمون كه نيومديم پس چرا ميگن انسان مختاره وقتي كه تو حتي اجازه ي خودكشي رو هم ازش گرفتي؟اين دوروزه زندگي هم مختار نبايد باشيم؟
يادته نيمايي وقتي خسته ميشدي؟وقتي تو هم ميبريدي؟وقتي سردت بود؟خسته بودي؟خوابت ميومد؟«كاش به تو و اون دنيات اعتقادي نداشتم.كاش اونقدر جرات داشتم و تيغ رو...»زير بارون گريه ميكردي تا كسي اشكاتو نبينه...مغرور بودي...
دلم خيلي خيلي واست تنگ شده.واسه نوشته هايي كه لنگشونو هيچ جا و تو هيچ لاگ ديگه اي هنوز نديدم.تك بودي.
ميدوني مامان و بابات الان در چه حالين؟سخته آره،خيلي سخته اما تو راحت شدي....خوش بحالت.هنوزم هروقت از تو اتوبان تهران-كرج رد ميشم امكان نداره بيادت نيفتم.حضورت رو اونجا حس ميكنم.آخه كي فكرشو ميكرد كه تو...
نيما يه كار سفاشي دارم.انجام ميدي واسم؟ميشه هروقت بازم خدا رو ديدي سفارش منو هم بهش بكني و بگي كه اين بنده ي زمينيت با تموم بار گناهاي سياهش و بي هيچ توشه اي سفيد،خسته س...ميخواد بياد بالا...ديگه تحمل ادمكاي زميني رو نداره...تحمل سياهي ها،دروغا براش خيلي سخت شده...همه دارن ازارش ميدن...همه ازش انتظاراي بيجا دارن...همه اونو واسه درداشون ميخوان...بگو اونم خسته س..سردشه...خوابش مياد...«وقتي خستگي امون ادم رو ميبره،بهترين راه خوابيدن هست»خوابيدن ابدي!
نيما جون ديگه مزاحمت نميشم...برو به كارات برس...راستي اونجا نقاشي هم ميكني؟اين ماه ،ماه تولد دوباره تو هست...اومدم
بگم "تــولــدت مبـــارك"شاید بهتر است گاهی چشمانم را ببندم و با چشمی دیگر نگاه کنم
زیبایی ها چیز فراتر از این هستند که من بخواهم با چشم سر آنها را ببینم
همه چیز زیبا هست حتی مرگ

بعضی وقتها سکوت بهترین راه هست
بعضی وقتها خاموشی ساده ترین کار هست
وقتی که خستگی امان آدم را میبره بهترین را ه خوابیدن هست
خدا هم که خسته میشه میخوابه یا شایدم خودش را میزنه به خواب!
راستی خدا میدونه بنده هاش چقدر خسته میشن؟
اصلا خدا خودش تا حالا خسته شده؟
من که خیلی خسته هستم
باید بخوابم...